صبح جمعه است و من انگار شرطی شده ام
زود بیدار می شوم
از اتاقم می آیم بیرون
همه خوابند
ما خسته گی هامان را می تکانیم در
خوابِ صبحِ جمعه
از بخار شیشه معلوم است که بیرون خبرهایی ست
می روم کنار آتش می خوابم
چشم هام حسابی گرم می شود
چقدر گذشته نمی دانم
ولی میل ندارم از کنار آتش تکان بخورم
چشم باز می کنم
همه دارند صبحانه ی روز جمعه را حاضر می کنند
پدر سنگک ها را برش می زند
مادر املت را هم می زند
و برادر که کنار اجاق روی کابینت نشسته
به مادر می گوید بیشتر فلفل بریزد
و من همینطوری به آنها نگاه می کنم
در حالیکه نصف صورتم را آتش شومینه سرخ کرده
دل می کنم از جایم بلند می شوم
ناخودآگاه می روم سمت پنجره
بخار را با دستم پاک می کنم
پشت شیشه باران می بارد....
* شعر عنوان:حمید مصدق