|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
تو که ازهفت شهر آزادی
بیا
چرخی بزن
نگاهی بکن به دوروبرت
به دختری که حبس شده میان پنجره
که صدای تندقلبش را
حالا که تو خیره نگاهش میکنی تمام شهر میشنود
صورت گرگرفته اش نه سیلی خورده ونه ازتب میسوزد
عشق تو سیلی میزندودرتب تو گر میگیرد
اینهمه را تاب نمی اورد
میرودولی انگار چشمهاش راکنار دلش پای پنجره جاگذاشته
تو هم میروی
وتازه شروع قصه است