مجانی دیوانه شویم!!!

ظهری بودم 

عصر قرار بود با پیکان بیان دنبالم بریم بیرون

تازه خریده بودیم رخش رستم رو

از مدرسه که اومدم بیرون با دوستام

ماشینو دیدم 

دویدم سمت ماشین

فکر کن جلو جز راننده دو نفر دیگه هم نشسته بودن

عقب4 نفر

و من تو فکر این بودم کجا باید بشینم

دوستام مرده بودن از خنده

....

+ تاريخ چهارشنبه ۴ آبان ۱۳۹۰ساعت 22:58 نويسنده zahra |