هوا گرگ و میش است
در دشتی پهناور و سرسبز
که بوی تازه گی می دهد
ایل ما با چادرهاشان به خواب رفته اند
من از سر بی خوابی
از چادر می زنم بیرون تا بادی به سرم بخورد
هوا سرد است...
روی تپه ای
شعله های آتشی رو به خاموشی است
و دختری که زانو هاش را بغل کرده
رو به مشرق به انتهای بیکران دشت چشم دوخته
...