|
مجانی دیوانه شویم!!!
|

از وقتی چند تکه استخوان جایت را گرفت
تمام زندگی من در قبرستانی است
که روی زمین مرطوب پهن شده.
من بلدنبودم حرف دلم را مثل آدم بزنم
خودت چیزی را که باید از چشم هایم می خواندی
لازم نبود که برای گفتن آنچه احساس می کنم
با لغات محدود بازی کنم
با لغات پیش و پا افتاده.
و حالا چشم هام دارد کم سو می شود
بس که حرف های نگفته اش را نخواندی
اینجا نه با من حرف می زنی
نه نگاهم می کنی
و من هر روز می آیم اینجا با تو حرف می زنم
با تو مرور می کنم با تو بودنم را
و تو انگار نه انگار
که زنی تمام عمرش منتظر آمدنت بوده
آرام گرفته ای اینجا