مجانی دیوانه شویم!!!



گریه می کنم ،آه می کشم

فریاد می کند زنانگی ام را دردی که

به مغز استخوانم رسیده

کسی خنجر به دست خراش می دهدم از درون

و من آهسته گریه می کنم

کسی می آید و دست می کشد لای موهایم

و صلوات می فرستد

و فوت می کند توی موها و پیشانی خیس از عرق سرد

نوازشم می کند

اشک هام را پاک می کند

و هی می بوسدم

پیکر نحیف دردمندم را

در آغوش مهربانش گرم می کند

آنچنان که می بردم به قصر هفتمین پادشاه

صبح چشم که باز می کنم

به خواب رفته چشمان امن ترین آغوش دنیا

و من ناب ترین عاشقانه را

در حضور دردی استخوان سوز احساس می کنم

+ تاريخ یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۰ساعت 20:25 نويسنده zahra |