|
مجانی دیوانه شویم!!!
|

جفتمان آنچنان از مرگ میوه ی زندگی شیرینمان اندوهگینیم
که مدتهاست با هم بودنمان در سکوت می گذرد.فقط نگاهست و نگاه....
سکوتش هزار بار دردناکتر است از غمی که می کشم روی دوشم.
فقط نگاه می کند ...نه لبخند می زند و
نه هیچ حالت دیگری را می شود از نگاهش درک کرد.
و من آنقدر مبهوتم که حتی توانایی اشک ریختن ندارم.
امروز صبح قبل از روشن شدن آسمان
سوار بنز قدیمیمان شدیم.به مقصدی نامعلوم در حرکتیم.
من تمام شب را بیدار بودم ؛ تکیه گاه صندلی را می کشم عقب و در حال
گوش کردن به صدایی قدیمی بخواب می روم.
چشم که باز میکنم فقط مه میبینم و گرمای مطبوعی از پتوی مسافرتی
که رویم کشیده حس می کنم.ماشین کنار جاده است.از دور
می بینمش که با فلاسک چای به سمت ام می آید.
می نشیند پشت فرمان و حرکت....
لیوان چای اش را خنک میکنم و او شیشه را پایین کشیده
مه به سر و صورتمان می خورد
چشم هایم را می بندم و سرم را به صندلی
تکیه می دهم چند نفس عمیق می کشم.
وارد جاده ی فرعی می شویم و بعد از 20 دقیقه
حرکت در این مه غلیظ نور چراغی از دور خود نمایی می کند.
بوی خاک باران خورده،بوی کاهگل،عطر نان روستایی
بوی هیزم ...صدای زنگوله های گله ای در دوردست...
چه احساس غریبی دارد اینجا
اینجا کجاست با این همه زیبایی و آرامش
تمام زیبایی ها جمع شده در دورترین نقطه ی دنیا
در نا کجا آباد...
دستم را می آورم بیرون از ماشین و همه اش نفس میکشم
سر حال شده ام .
دلم می خواهد ساعت ها ادامه داشته باشد این مسیر رویایی
آیینه را می کشم پایین و شال سیاهم را روی سرم مرتب میکنم
چه چهره ی غم زده ای پیدا کردم در این مدت
کمی موهایم رو زیر شال مرتب می کنم .
لبخند می زنم و نگاهم می کند
نگاهش نمی خندد
دستات هایش دستانم را می گیرد و نوازش می کند.
دست هایم گرم می شود
دلم گرمتر...
این یعنی آرامشی ناب در نایاب ترین جای دنیا....