مجانی دیوانه شویم!!!



شنبه كه از انقلاب می‌رفتم خانی آباد

به قصد كارگاه،

اين مسير ديوونم ميكرد

در وديوار

پيچ خيابون

همشون نفسم رو سنگين ميكرد

حزن رو ميشد درك كرد با يه نگاه به نگام

تا اين حد نزديك بشی

و ...

تا اين حد دور


تا چشمم افتاد به تابلويی‌

كه نصب شده بود رو ديوار


من از رگ گردن به بندگانم نزديكترم


عجب جمله ی عاشقانه ای‌خدا به بنده ش گفته

خدا از رگ گردن بهم نزديكتره

پس ميدونه چی‌ميگذره تو اين دلِ لامسب

خدا برای بنده اش كفايت ميكنه

چقدر مسكن بود اين جمله.





+ تاريخ چهارشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 15:2 نويسنده zahra |