مجانی دیوانه شویم!!!


چقدر وجود يه دوست لازمه

كه هميشه باهات باشه

كه هر وقت دلت گرفت باهاش قدم بزنی‌

گفت و گو كنی‌

بزنی‌ تو سر وكله ش

چرت و پرت بگی‌

مثه تخم چشات بهش اعتماد كنی

ترس اين رو نداشته باشی‌

كه پيشش خودت باشی‌

رقی‌ جونم كجايی‌ كه يادش به خير

كجايی كه يه چی‌ گير كرده تو گلوم

اما ...

اما نميتونم بگم

حتی‌ اگه پشتم بزنی اين حرف نمياد بيرون

رقی‌جون اعتماد دارم بهت

اما ...

نميخوام ديدت رو عوض كنم

اصلا نميخوام ديدت عوض شه

ميخوام همونطور تا صبح

باهات راجع بهش بگم.....

از افكار گيجم

كه بعد با هم دسته بندی كنيم

تحليل كنيم

من راضی‌نشم

تو بزنی‌تو سرم


بعد ديوونه بازی‌در بياريم

واسه خودم ريش بزی بذارم

واسه خودت سيبيل بذاری

بعد نقش بازی كنيم

از خنده كف اتاق ولو شيم

از چشامون اشك بياد

من بی‌هوا كه نه

عمدا بزنم پا چشمات

تو انقدر از ديوونگی من

خندت بگيره كه از خنده دل دردبگيری

صبح بشه به زور بريم بخوابيم

چه بلايی امسال سر مادرجون آورديم

شب های ماه رمضون

تا خود سحر ور ور كرديم

تا مادرجون ميومد

خودمون رو بخواب ميزديم

و بعدش انفجار ميشد

به خاطر خنده

چه دله بازی هايی كه در نيورديم

ساعت 2نصف شب نيمرو خوردنمون ميومد

و صدای جيليز ويليز نيمرو رو در ميورديم

آخ كه چقدر دلم ميخواد

اينجا بودی‌يه كم دلم وا ميشد آشكال!

كاش بودی و دلداريم ميدادی

و من ميگفتم:

ديگر كوك نزن

جای‌ بخيه ندارد

اين دل

لاكردار

و تو ميگفتی‌ : برو بمير!

آخ كه داری‌ خم ميشی‌

از اين همه هندوانه كه گذاشتم

زير بغلت!

+ تاريخ چهارشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 2:6 نويسنده zahra |