|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
شنبه ست حدودا 12:30
ته كلاس نشسته ام(نشسته ام؟؟)
سالنامه ام بازه
و انگشتام با طنازی خودكار مشكیعزيزم
رو روی كاغذ سفيد می رقصونه.(چیچی گفتم؟ منظورم
اينه كه می نوشتم،فكر كنم.)
خلاصه تو هپروت بودم
يك آن سنگينيه نگاه احساس كردم.
به هوش اومدم
ديدم همه برگشتن به من نگاه می كنن.
استاد ميگه نيستیدختر !
گنگ نگاش میكنم
نمی دونم چیبگم، فقط نگاه می كنم.
ميگه پاشو بيا پا تخته اين تمرين رو حل كن.
ميگم استاد امروز اصلا تو كلاس نبودم
ميگه اگه ميشه
اون چيزیرو كه نوشتی برا ما هم بخون
ميگم استاد امروز سر حال نيستم
(يعنی تو رو به امواتت بی خيال ما شو امروز)
يه لبخند پدرانه ميزنه يعنی بچه جون
اين راهی كه تو داریميری رو ما آسفالتش كرديم.
*با صدای بسطامی بخوانيد عنوان رو.