|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
اول:
ديروز حمل ونقل داشتيم.
آخ من چقدر از اين استاد بدم مياد.
صداش آدم رو عصبیميكنه.
از اول كلاس كه مياد شروع ميكنه
همينطور يكنواخت حرف ميزنه با يه صدای آروم.
اصلا تن صداش رو تغيير نميده آدم ميخواد خفه اش كنه.
من سر كلاسش نه جزوه مينويسم نه گوش ميدم.
بيشتر داستان های همشهری داستان
سر كلاس اين استاد می خونم.
ديروز بعد دو ساعت درس دادن
گفت اگر دوست داريد يه آن تراك بريد
ما گفتيم نه استاد ادامه بديد
يه ربع ديگه كلاس تموم ميشه.گفت من نياز دارم به استراحت.
حالا شما فكر كنيد
من چطور جفت پا نرفتم تو صورتش؟!
ما هم رفتيم بوفه يه املتیسفارش داديم
چه حالی داد يه املت تند.خيلیبا چايیدارچين چسبيد.
با فراغ بال نشستيم به خوردن املت و چای.
تا حال اين استاد جا بياد
دوم:
ديشب رفتيم سينما جدايی نادر از سيمين ببينيم.
لعيا دفعه یاولش بود میرفت سينما
من كلی واسش توضيح دادم كه يه سالن پر از صندلیبا يه
تلويزيون بزرگ كلی آدم ميشينن فيلم می بينن.
لعيا با استرس می گفت خاله ميشه حرف بزنيم
ميشه چيزیبخوريم ميشه....
من كه اصلا از سينماش خوشم نيومد
هم گرم بود هم صداش عالی نبود
تفاوتی فاحش با سينما آزادی داشت.
توی سينما آزادی شيب طوریبود كه كله ی جلويی
رو پرده نبود.
اينجا من هِی سرم رو چپ و راست می كردم.
كنارم يه غولینشسته بود سيبيلو.
وسط فيلم هِی از جلو پرده رد ميشدن.موبايلا زنگ ميزد.
صندلی جلوی من كه با گوشيش صحبتم می كرد
حقش بود موهاشو ميكشيدما.
اعصاب خرد كن تر اينكه
وضعيت باباینادر منو شديد ناراحت می كرد
كلی غصه می خوردم بقيه هِرهِر می خنديدن.
فيلم واقعا عالی بود
راجع به موضوعی كه تو چهارشنبه سوری و
درباره ی الی هم ديدم
دروغ.
مهم انتخاب ترمه نبود
مهم دروغی بود كه نبايد گفته بشه در هر صورت.
نادر با اينكه آدم حسابیبود(كلا هر مردیكه سنتی گوش كنه و در هر حال مودب باشه از نظر من خاص و حسابيه)دروغ گفت.
لزومی نداره دروغ گفتن نادر رو توجيه كرد .
و نكته بعد اينكه فكر نمی كنم قصد سيمين رفتن از ايران بود.اون فقط می خواست نادر ازش بخواد كه نره.
نادر هم به قاضی گفت به زور نيوردمش كه به زور نگهش دارم.و نميدونست اگر يه مقدار كولی بازی در بياره همه چيز حله.
و به نظرم آخرش نادر از سيمين جدا شد نه سيمين از نادر.اسم فيلم اين رو ميگه.دليلش هم كه معلومه.
سيمين فهميد نادر مقصر نيست ولی ...
اريكه اريكه كه ميگن اين بود؟!!!!!
سخنرانی پادشاه رو هم وقتی رفتم خونه ديدم
زن فيلم يه زنِ حسابی بود.
راستی چقدر دلم ميخواد دوباره كازابلانكا رو ببينم.
سوم:
امروز تولد دعوتم.
ارديبهشت كمر آدم رو ميشكونه.بس كه تولد توش هست.
چهارم:
فردا با رقی جان ميريم نمايشگاه كتاب.