|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
این گل خشکیده دیگر ، ارزش چیدن ندارد
این همه دیوانگی را ، با که گویم با که گویم
آبروی رفته ام را ، در کجا باید بجویم
پیش چشمم چون به نرمی ، میخرامی میخرامی
در درونم مینشیند ، شوکران تلخ کامی
نامِ تو چون قصه هر شب ، مینشیند بر لبِ من
غُصه ات پایان ندارد ، در هزار و یک شبِ من
روی بالینم به گریه ، نیمه شب سر میگذارم من
از تو این دیوانگی را ، هدیه دارم من هدیه دارم من
ای نهالِ سبز تازه ، فصلِ بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بی قرار و ، زار و بیمارم تو کردی تو