مجانی دیوانه شویم!!!
دیگر این ابر بهاری ، جان باریدن ندارد

این گل خشکیده دیگر ، ارزش چیدن ندارد

این همه دیوانگی را ، با که گویم با که گویم

آبروی رفته ام را ، در کجا باید بجویم

پیش چشمم چون به نرمی ، میخرامی میخرامی

در درونم مینشیند ، شوکران تلخ کامی

نامِ تو چون قصه هر شب ، مینشیند بر لبِ من

غُصه ات پایان ندارد ، در هزار و یک شبِ من

روی بالینم به گریه ، نیمه شب سر میگذارم من

از تو این دیوانگی را ، هدیه دارم من هدیه دارم من

ای نهالِ سبز تازه ، فصلِ بی بارم تو کردی تو

بی نصیب و بی قرار و ، زار و بیمارم تو کردی تو

+ تاريخ یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:15 نويسنده |