مجانی دیوانه شویم!!!
دارم تو سرم هی حرف میزنم 

زیر دوشم داشتم تو سرم حزف میزدم 

جلو آیینه هم داشتم تو سرم حرف میزدم 

وقتی خورش کرفس درست میکردمم داشتم توی سرم حرف میزدم 

انقد حرف میزنم توی سرم ک واقعا خسته میشم 

بعد به خودم میگم بسه بسسسسسه

و یه نفس عمیق میکشمو دراز میکشمو و چشامو میبندم 

بعد میگم فقط نفس بکش 

به هیچی فک نکن 

فقط تاریکی ببین و رو نفسات تمرکز کن 

پنج ثانیه بعد 

از گوشه و کنار 

آروم آروم دوباره نشت میکنه انگار تو سرم حرف زدن 

و بازم شلوغ میشه 

بی ربط و با ربط 

از همه چی 

مثلا وقتی تو حموم بودم 

اومد توی ذهنم ک خب چه جالبه ک آدم هر کاری رو تجربه کنه و 

بعدش خودش تصمیم بگیره ک خوب هست یا نه 

نه اینکه از قبل یه تصوری منعی چیزی باشه 

بعد یهو توی سرم یکی از اونور گفت که آدما تا کجا قابل اعتمادن 

وقتی خودمم همون آدم یه سال پیش نیستم و ااااااین همه تغییر داشتم 

چطور میشه انتظار داشته باشیم یه آدم دیگه همون باشه 

حالا با این همه چه جور میشه آسیب نبینیم 

با این همه چکار کنیم 

بعد یهو یکی از اون گفت عروسی الهه یه لباس ساده بپوش 

و پایین موهاتو بابلیس کن با یه رژ قرمز مخملی

رژ قرمز مخملی یا زژ زرششششکی ؟؟؟؟

بعد یهو از اونور یکی گفت باید راجع به آدمای اطراف و ارتباط و اینا با حامد حرف بزنم 

ببینم نظرش چیه

بعد دوباره از اونور یکی گفت حالا عصرا ورزش کنم بهتره یا شبا 

بعد دوباره ی تصویری اومد تو ذهنم ک خیلی خنده دار بود و بهش خندیدم

بعد رقی اومد تو ذهنم ک دیشب انقد یاد هم کردیم و من باز بغضم گرفت از دلتنگی

بعد تو سرم اومد ک چه جالب آدمایی ک نمیشد بی اونا نفس کشید 

شده چند مدت اصلا یادشون نبودم 

چه بد ک اون آدمی ک انقد دوسش داشتم انقد رو من اثر بی اعتمادی گذاشت

چ جوریه ک دیگه یادم نمیادش بعضی روزا 

چه جالب میشد یه پیام بهش میدادم یهووییی 

بعد میدیدم یهویی چش میشه 

چرا اصلا من ک انقد بی حس شدم بهش از این فکرا میکنم

بعد تو دلم میگم رقی خوشبخته،؟؟؟؟

نکنه با این همه مهربونیش

با این همه خوب بودن و آدم بودنش تنها باشه

و همینجور ادامه داره حرف زدن و خسته شدم 

+ تاريخ جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۹۵ساعت 22:54 نويسنده |