|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
ساعت 10 شب
توی اتاق نشسته بودم
و صدای موزیک اگمونت
از آلبوم آهنگای بتهوون پخش می شد
یه چای لیوانی واسه خودم ریختم
3 تا قند برداشتم
و پله ها رو دوتا یکی اومدم
و چای رو گذاشتم رو میز اتاقم
و مشغول به خوندن کتابی
راجع به یه قاتل حرفه ای شدم
قاتل نصف شب وارد خونه ای میشه
فقط یه نفر توی خونه هست
اون هم دختری که جوونه و توی اتاقی
پشت در ایستاده
با موهایی بلند که چند تارش ریخته توی صورتش
دختر از پنجره آشپزخونه متوجه ورود مردی میشه
چیزی که از اون فاصله توی اون تاریکی میشد دید
مردی با قدی متوسط و لاغر بود
دختر تمام وجودش شروع می کنه به لرزش
نفسش به تندی می زنه
صدای بسته شدن در ورودی شنیده میشه
مرد هیچ تلاشی نمی کنه که کسی متوجه حضورش نشه
صدای حرکت پاهاش رو کف پذیرایی میاد
با بی قیدی تمام در اتاقها رو باز میکنه
و به دنبال کسی می گرده
دختر زیر میز اتاق مخفی میشه
مرد تمامی اتاق ها رو طی میکنه
و کم کم به اتاق انتهای راه رو نزدیک میشه
...
همینطور که مشغول خوندن داستانم
صدای بسته شدن در رو می شنوم
توجهی نمی کنم و ادامه داستان رو می خونم
صدای قدم های مردی که به اتاق انتهای راهرو
نزدیک میشه بیشتر و بیشتر به گوش می رسه
همینطور که دارم از ترس می میرم
حس می کنم کسی از جلوی در پذیرایی رد شد
از روی شیشه ی کمد رد شدن کسی رو دیدم
از صدای موسیقی حتما فهمیده کسی توی اتاقه
اگر موزیک رو قطع کنم متوجه میشه که من می دونم
کسی وارد خونه شده
باد ،پنجره اتاقم رو با شدت می بنده
وااای
یکی داره با سرعت میاد سمت اتاق من
سریع خودم رو پشت چوب لباسی درختی مخفی می کنم
یارو یه چرخی تو اتاق می زنه
صندلی رو می چرخونه
صدای موزیک رو زیاد می کنه
صدای قند گاز زدنش رو می شنوم
کاش تو چایی زهر ریخته بودم
از پشت لباسا می بینم که داره میاد سمت من
چوب لباسی رو می اندازه
من سرم رو میذارم رو زانوهام
صدای موسیقی به طرز مرگ باری بلند شده
من منتظرم...
بعد از چند دقیقه با ترس سرم رو بلند می کنم
هیچکس توی اتاق نیست
جرات نمی کنم از جام پاشم
لباس ها پخش زمین شده
لیوان چای خالی
و کتاب داستان نیست.........