|
مجانی دیوانه شویم!!!
|
چقد خوب میشد اگر ماها هیچ چارچوب ذهنی نداشتیم
ینی باید و نبایدی برامون تعریف نمیشد
و هرچه که بود اون حس و حال و برداشت خودمون بود از اطرافمون
مثلا من اگر کاری رو نمی کردم
به خاطر این می بود که خودم هوشیارانه و آگاهانه انتخابش کردم
و اگر هم کاری رو انجام میدادم بخاطر خواست خودم بود
در هر دو حالت هم کاملا آزاد و بدون ترس تصمیمیه که خودم می گرفتم
حتی اگر تصمیم درستی نبود
ولی حالا چطور
گهگاهی انتخاب کردن یا نکردن بخاطر ترسه
یا اون چارچوب های مزخرفی که دیکته شده
و ما قبولش کردیم ناخودآگاه حتی
و چه ارزشی داره این انتخاب
هیچی
من گاهی کاری رو انجام نمی دم
به خاطر ترس
یا به خاطر قضاوت
یا به خاطر مراعات کردن
حالا به هر دلیلی
چه ارزشی داره اون انتخاب
مثلا اگر من مثلا چادر سرم می کنم
و این اصلا انتخاب من نیس
چه ارزشی داره برای پدر و مادر من
در حالیکه میدونن من اگر آزاد بودم این حجابم نبود
خب البته همشم متوجه اونا نیس
خودمم هستم
و خودمم هم تحت فرهنگ مزخرف جامعه
اه اه
فکر کن
اگر همه ی کارایی که می کردی رو خودت
با خصوصیات خودت انتخاب می کردی
چه چیزی از این بهتر آخه
این به نظرم بالاترین مرحله ی آزادیه
والا به خدا
حالا انقد چیزا توی ذهنم هست
که حتی نوشتن راجع بهش برا خودمم عجیبه
چه برسه بخوام بیانش کنم
یا حتی اونطوری عمل کنم
چون توی زندگی
همش بر اساس بکن نکن انتخاب کردم